اهل باهنر کرمانم

روزگارم بدنیست

تکه نانی می دهد سلف به ما

خرده پولی دارم

سر سوزن هوشی...

برای دیدن ادامه شعر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


 

 

استادی دارم بدتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب انار

و حراست که در این نزدیکی است

لای آن شب بو ها پای آن کاج بلند

من دانشجویم قبله ام رو به کلاس

من نمره با پچ پچ بچه ها می گیرم

در نمره ام جریان دارد استاد جریان دارد دوست

اهل ایرانم پیشه ام دانشجویی

گاه گاهی شعری می خوانم با طنز  می فروشم به شما

تا با اواز صدای دانشجویی  دل تنهاییتان تازه شود

چه خیالی ... چه خیالی خوب می دانم

آخرو عاقبتش پوچی است

اهل باهنر کرمانم

نسبم شاید برسد

به بو علی سینا یا نه ابو ریحان

نسبم شاید به زلیخا برسد

پدرم پشت کنکور به من هی می گفت بچه درس بخوان

شب به هنگام خوابیدن هی می گفت درس بخوان

آرش بقال از من پرسید ؟ چند من خربزه می خواهی؟

من از او پرسیدم : تو که دانشجو بودی کی بقال شدی ؟

حسن نقاشی می کرد درس را هم گوش می داد

smsهم می زد sms های خوبی داشت

کلاس ما در ساختمان gبود و گاهی هم در w

کلاس ما جای گره خوردن پچ پچ ها بود

کلاس ما نقطه ی برخورد نگاه پسران به دختران بود

کلاس ما شاید مثل زندان اوین بود

آرزوی خوشبختی را ان روز می جویدم در خواب

آب بی فلسفه می خوردم 

بعدا فهمیدم که H2O است با زاویه ی پیوندی 104.5 درجه

تا دهانی باز می شد دست استاد به علامت سکوت بالا می رفت

و استاد می گفت :

اگر بار دگر تکرار شود از کلاس بیرون خواهی رفت

و دکر باره راه نخواهی یافت بدرون کلاس

آرش گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید

مجتبی می آمد دست در گردن آرش می انداخت

دانشجویی چیزی بود ، مثل یک بارش عید ،یک چنار پر سار

دانشجویی یعنی صفی از واحدهای پاس نشده

یک بغل جزوه استاد

دانشجویی یعنی پاس کردن نمره ها

حسن پاورچین پاورچین دور شد کمکم از خیابان love

چیزها دیدم بر روی زمین :

مجتبی را دیدم ماه را بو می کرد

قفسی بی در دیدم که در آن عاطفه پر پر می زد

نردبانی که از ان شهین می رفت به بام ملکوت

من سمیرا را دیدم نور در هاون می کوبید

ظهر در سفره ی آنان نان بود - سبزی بود-دوغ نبود

کاسه ی داغ آبگوشتی هم بود

من مجتبی را دیدم در به در می رفت اواز چکاوک می خواست

و دانشجویی که به یک نمره، استاد را می برد نماز

دانشجویی دیدم هگام خطاب به استاد می گفت (شما)

من کتابی دیدم واژه هایش همه سخت و دشوار

کاغذی دیدم آ-چهار

موزه ای دیدم پر از خالی

مسجدی دور از دانشجو

من قطاری دیدم که از ریل خارج شده بود

و هواپیمایی که در آن اوج هزار پایی

به دلیل نقص فنی سقوط کرد

 

اهل باهنر کرمانم اما

شهر من کرمان نیست

شهر من جای دگر است

من با تاب من با تب

خانه ای در شهر گرفته ام

یا که در خوبگاه به سر مبرم

من صدای خر و پف بچه ها را میشنوم

و صدای مسئول خوابگاه را

که کفه مرگتان را بگذارید زمین

و صدای سرفه هم اتاقیم را

و صدای صاف باز و بسته شدن پنجره های اتاق

و صدای متور خانه را می شنوم

و صدای ماشین جوانی را می شنوم

که نیمه شب در خیابان تیک اف می زند

و صدای موسیقی غمگین  محسن یگانه را  

از تخت کناری می شنوم

دانشجویی ، الافی به توان ابدیت

دانشجو جمع نمرات میان ترم و پایان ترم است

دانشجو ضرب نمرت در واحد تقسیم به کل

هر کجا هستم باشم دانشگاه مال من است

کلاس ، استاد ، امتخان و نمره مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر نمره ای پاس نکنم

 

من نمی دان که چرا می گوین شهین  بسی نجیب است

 و کبوتر هم است

و چرا در قفس هیچ کس عاطفه نیست

و سمیرا چه کم از حسن گاری چی دارد ؟

چشم ها را باید شست  جور دیگر باید دید