احساس خیس

شبی تاریک ومردی از تبارغم میان کوچه های شهر سرگردان

شبی مانند هرشب ، آه امّا آسمان گریان

وگویی شب همه تاریکی اش را بر سر آن مرد می پاشد!

قدم ها خسته وکوتاه،

نگاهش زل زده بر راه،

هر از گاهی نگاهی پشت سر دارد به امیدی

وشاید هم به نومیدی،

دلش در انتهای کوچه ای باریک جا مانده ست

حقیقت طعم تلخش را به کام او فرو رانده ست

  ادامه شعر را در ادامه مطلب بخوانید                                                             دی 1389

شاعر: فاطمه احمدی خوب 


 

ودر آن کوچه ی باریک؛

صدای خنده های مادری دلتنگ پیچیده ست

صدای مادری که دوری شش ساله از فرزند؛

غباری از غم و هجران به رخسارش پراکنده ست

شبی تاریک ومردی خیس از باران؛

وچشمانش به سان آسمان گریان

ودر فکر چرا اینطور شد؟!  در کوچه های شهر سرگردان

کمک میخواست از کبریت تا روشن کند سیگار زیر لب

ولی کبریت نمناکش سر تسلیم را خم کرده بود آن شب

نگاه خیره اش سیگارتر را سرزنش می کرد

و قلبش سخت دلتنگی برای دخترش می کرد

در آن دم با خودش می گفت:

"خودم کردم که لعنت بر خودم باد    و

گرفتم از خودم آن روزهای شاد     و                                         

این سیگار این دشمن ترین دشمن برای دوستان خود

کند نابود و ویران  هرکجا بیند دلی آباد

اینجا من،میان باتلاقی از پشیمانی

در اوج حسرت دیدار فرزندم کَنَم جان    و

همه گویند تقصیر خودش هست این سرانجام ونگون بختی

درست آری این تقصیراز من بود

امّا کاش حتی یک نفر می گفت

چه شد کاو این چنین حیران و ویران شد؟

چه باعث شد که او معتاد و بی جان شد؟"

ومرد آنک به یاد لحظه های خوب آغازین عشق افتاد

وتصمیمی که در آن روزها بود آرزویی دور؛

وآن تصمیم هم در انحصار پول

ومرد داستان ما تمام کوشش وسعی و تلاشش را

برای این هدف بگذاشت

امّا گاه گاهی رفت از یادش

که اهدافش نباید علّتی باشد بر اعمالش؛

واوغرق قماروشرط بندی شد!

اوایل کار آن طوری که باید پیش می رفت

آه....امّا.

بعد یک سال ودو- سه ماهی

فرو افتادمردازعرش وحتی

شرط بست او برسرفرش   و

نه دیگرراه پس ماندو نه راه پیش!

برای التیام زخم سنگینش به دنبال مسکّن بود

که دستی جعبه سیگاری به دستش داد   و

این آغاز آن فرجام غمگین بود.

به یاد آورد امضای طلاق همسرش را   و

دوباره اشک مهمان شد به چشم خیس وغم بارش!

واین هم ضربه ی آخر:

صلاحیت ندارد این پدر؛

باید که بسپارد یگانه دخترش را هم به غم  خوارش!

ودیگر مرد یارای قدم برداشتن را در خودش گم کرد

واحساسی درونش را دچار یک تلاطم کرد،

نگاهی کرداو بر آسمان برشب

 ودر دل گفت:

روزی باز خواهم گشت....